|
جمعه 8 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 15:3 :: نويسنده : mozhgan
و سهیل یادم بدهند اون شب نیما با این که خیلی خسته بود ولی تا نزدیک های ساعت یازده با من ریاضی کار کرد،مغزم دیگر نمیکشید نیما هم متوجه شده بود و درس رو تموم کرد قرار بود فردا صبح سهیل با من عربی کار کند و به خونه ی ما بیاد، من خیلی از این موضوع خوشحال بودم چون که از وقتی که برگشته بودیم سهیل رو ندیده بودم. ابتدای صفحه 106
با تعجب سلام کردم و مهرشاد و آرمان جواب سلامم رو دادند و هر چهار نفر روی تخت نشستیم . من کنار سهیل کز کرده بودم و از تعجب هیچ چیز نمی تونستم بگم که سهیل گفت : - چرا اینقدر تعجب می کنی ؟ خب دوستام هستن دیگه ، دو تا انسانن! مهرشاد وسط حرف سهیل پرید و گفت : البنه غزل خانوم ، آقا سهیل مزاح می فرماین چون اینجا یک انسان هست و نفر دیگه ای رو کنار خودم نمی بینم که انسان باشه . آرمان در جواب حرف مهرشاد گفت : دوباره شروع نکن مهرشاد ، تو هر جا می رسی باید سریع خودتو نشون بدی . - خب آره دیگه به هر حال باید وجه تمایز خودم و خودتو بگم تا در شناسایی مشکل به وجود نیاد . - ببند . - چی رو ؟ - فک رو . - آهان متوجه شدم ، چشم می بندم فقط شما عصبانی نشو . سهیل برای اینکه من رو از تعجب بیرون بیاره گفت : همون شب مهمونی صفورا شماره آرمان و مهرشاد رو گرفتم . برای اینکه بعدا بخوام پیش اونا ساز زدن رو یاد بگیرم . - تو که خودت بلدی گیتار بزنی . - آره ولی دوست دارم ویولن زدن رو هم یاد بگیرم . الان هم تو رو اینجا آوردم که اگر اشتباه و بد زدم و کسی خواست مسخره ام کنه تو جلوشون بایستی . خنده ام گرفته بود ، دوباره ادامه داد : در فاصله سه چهار روزی که آقای نواصری پیش ما بودند من با آرمان خیلی صمیمی شدم با مهرشاد هم در این سه چهار روز اخیر رفیق شدم . بچه های خوبی هستن ، خلق و خوی شاد و البته پاکی دارن . - بله متوجه هستم ، خوشحالم که از تنهایی دراومدی . آرمان نگاهی به من کرد و گفت : غزل خانوم ، من از سهیل خواستم تا شما رو اینجا بیاره . - دلیلش رو قبلا بهتون گفتم ، کنار دریا اگه یادتون بیاد - کدوم دلیل ؟ - به دلیل این که بهتون گفتم شما خوب منو درک می کنید و سنگ صبور خوبی هستید . - آهان یادم اومد ، شما لطف دارید - نه تعارف نمیکنم ، تو این مدت با سهیل خیلی صمیمی شدم پسر دوست داشتنیه ، اون به من گفت که تنها سنگ صبورش شما و نیما برادرتون هستید ولی باز هم بعضی از حرفایی رو که به شما می زنه رو نمی تونه به نیما بزنه ، من هم حرفش رو تصدیق کردم و ازش خواستم شما رو به اینجا بیاره ، در ضمن این مهرشاد رو که می بینید یه نفر لنگه ی من و سهیله ، فقط از بچگی زیاد حرف می زنه وگرنه تو دلش هیچی نیست ، بچه پاک و صاف و ساده ایه در ضمن رفیق راز نگه دار و با معرفتیه . من الان بیست و چهار ، بیست و پنج ساله که باهاش رفیقم یعنی از موقعی که به دنیا اومدم و خیلی خوب می شناسمش . مهرشاد گفت : آره غزل خانوم راست می گه من هیچی تو دلم نیست روز جهانی اهدای اعضای بدن هر چی تو دلم بود کبد و کلیه و ریه و قلب و همه چیز رو بخشیدم خیالتون تخت . همه زدیم زیر خنده که سهیل گفت : راستی غزل جان یه سورپرایز دیگه هم برات دارم . - چی ؟ مهرشاد با شیطنت گفت : حدس بزنید آخه من نمی دونم ، امروز سهیل منو سورپرایز بارون کرده آرمان گفت : خب به خاطر اینه که خیلی دوستتون داره با این حرف آرمان ناگاه متوجه نگاه غمگینش شدم . وقتی سرم رو به سمت سهیل برگردوندم با لبخند دلنشین او مواجه شدم و گفتم : - سهیل اگر به من علاقه داشت که اینقدر عذابم نمی داد . - چه طور مگه ؟ - خودش بهتر می دونه - سهیل خان مگه آدم سنگ صبورش رو عذاب می ده - نه بابا ، فکر و خیال زیادی میکنه فکر می کنه من می خوام از پیش خانواده اش برم مهرشاد گفت : خب می خوای بری دیگه . مگه نمی خوای با ما به ایتالیا بیای ؟ بعد از این حرف مهرشاد ، آرمان به اون اشاره کرد که مراقب حرف زدنش باشه ، انگار دنیا دور سرم چرخید از روی میز بلند شدم تا سهیل خواست حرفی بزنه سریع گفتم : - دیدی آقا سهیل خوابم تعبیر شد - اشتباه نکن غزل ولی من بی توجه به حرف سهیل از کنار آنها بلند شدم . سهیل به دنبالم اومد و هر چقدر صدایم کرد نایستادم تا این که دوید و به من رسید و کیفم رو از پشت کشید ، برگشتم نگاهش کردم که گفت : - تو رو خدا غزل ! - برو سهیل برو با دوستات خوش باش امیدوارم موفق باشی با مهربونی گفت : غزل محض رضای خدا بس کن بیا بشین می خوام باهات صحبت کنم . - چه صحبتی ؟ دستت درد نکنه سورپرایز خوبی بود ، حالا بذار برم - کجا بری تنهایی ؟! بذار به موقعش هر جا خواستی بری با هم می ریم بغضم ترکید و بلند زدم زیر گریه . همه مردم متوجه ما شده بودند و به ما نگاه می کردند . آروم در کنار هم به سمت میز برگشتیم . سر میز نشستم و او هم کنارم نشست ولی هیچ نگفت . آرمان و مهرشاد که متوجه حال من بودند به بهانه قدم زدن ما رو تنها گذاشتند . سهیل آهسته صدایم کرد : - غزل ! جوابی ندادم . دوباره صدایم زد : غزل جان . ولی باز هم جوابی ندادم و دوباره گفت : غزل تو رو خدا تمومش کن بذار حرفم رو بزنم سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم اما هیچ نگفتم . دستمالی رو از جیب درآورد و به سمتم گرفت .دلم می خواست بلندتر از این گریه کنم . آخر چرا سهیل باید می رفت ؟ دوباره صدای او مرا به خود آورد : - غزل تو رو خدا گریه نکن ، جون سهیل تمام تنم لرزید دوباره نگاهش کردم ، بغض کرده بود ادامه داد : بذار حرف بزنم با صدایی لرزون گفتم : چی داری بگی ؟ - اینکه محض رضای خدا ، تو رو جون هر کسی که دوست داری ، منو ببخش ، تو رو خدا ازم ناراحت نباش ، تو بهترین سنگ صبور منی - بس کن نمی خوام بشنوم خواستم برم اما دستم رو کشید و نشوند : غزل ازت خواهش می کنم - تو به من دروغ گفتی - غزل من باید برم مجبورم که برم خواهش می کنم بفهم - واسه ی چی ؟ می خوای از کی فرار کنی ؟ از خودت ؟ از عسل ؟ از من یا از آرش ؟ - به خدا از هیچی و هیچ کس ، من و مهرشاد به سفر می ریم و برمی گردیم .باور کن - باشه باور می کنم - طعنه نزن غزل ، بذار برم . به خدا همیشه باهات تماس می گیرم ، واسه ات نامه می دم . اینجا آرمان هست پسر خوبیه اون هم مثل من - اون یه غریبه است تو چطور حاضر می شی این طور بگی اون هم در مورد من ؟ تو واسه ی من همه چیزی سهیل ، اون وقت خودت رو با آرمان مقایسه می کنی ؟ من با تو بزرگ شدم چرا متوجه نیستی ؟ این آرمان که می گی داداش آرشه اون کسی که زندگیت رو از بین برد - نه این فکر رو نکن ، زندگی منو آرش از بین نبرد ، خودم از بین بردم - بس کن سهیل ، دیگه تمومش کن ، چقدر خود کم بینی آخه چقدر ؟ - تو باز هم داری اشتباه می کنی ، من دارم برای یک کار ضروری می رم ، به خدا قسم می خورم اگر خدا بخواد برمی گردم . - اگه خدا بخواد ؟ - خب اگه خدا نخواد که هیچ کاری انجام نمی شه - آره می دونم ولی تو زیادی قسم می خوری . تو مثلا قول داده بودی که از پیش ما نمی ری ولی زیر قولت زدی و داری می ری - باور کن زیر قولم نزدم . می گم برات ، قسم می خورم - دیگه باور نمی کنم - آخه به چی قسم بخورم که باور کنی - اگر راست می گی به اون کسی که تو دنیا بیشتر از همه دوسش داری ، به جون اون قسم بخور که اگر زیر قولت بزنی یعنی این که مرگ و زندگی اون برات اهمیتی نداره - به هر چی تو بگی قسم می خورم - به هر چی که خودت می خوای قسم بخور - جون اون کسی که همه ی امیدمه برات قسم می خورم تا که باور کنی ، خوبه؟ - آره خوبه - به جون غزلم که تنها امیدمه برات قسم می خورم که دروغ نمی گم نمی دونستم باید چه کار کنم ، گریه ام گرفته بود . هیچی نگفتم ولی فقط با نگاهم به او فهموندم که قسمش رو باور کردم . بعد آرمان و مهرشاد رو صدا کرد که به کنکار ما بیاید . ساعت حدود هفت بعدازظهر بود که سهیل شام رو سفارش داد ، مهرشاد روش نمی شد به چشم های من نگاه کنه ، همون طور که سرش پایین بود گفت : - غزل خانوم تورو خدا ببخشید ، معذرت می خوام ، به خدا اصلا حواسم نبود - نه خواهش میکنم شما که تقصیری ندارید آرمان گفت : این مهرشاد عادت داره همیشه گند بزنه ، ای گندت بزنند سهیل گفت : خب بابا شما هم ول کنید . به هر حال باید بهش می گفتم دیگه حالا یک دفعه شد قبل از اینکه شام رو بیارن مهرشاد گفت : سهیل سورپرایزت رو بهش نشون نمی دی ؟ آرمان معترض گفت : بسه تو رو خدا طفلک رو به اندازه ی کافی سورپرایز کردید دیگه اذیتش نکنید من هم حرف آرمان رو تصدیق کردم و گفتم : آره راست میگه ، دیگه بسه سهیل خندید و گفت : نه عزیزم این سورپرایز فرق می کنه بعد رو به مهرشاد اشاره داد که هدیه اش رو بیاره . وقتی مهرشاد جعبه رو به دست سهیل داد که به من بده ، خودم متوجه شدم که هدیه اش چیه ، خیلی خوشحال شدم باورم نمی شد ، چیزی بود که همیشه دوستش داشتم ، سهیل اون رو به طرف من گرفت و آهسته گفت : - تقدیم به سنگ صبور مهربون و فداکارم ، امیدوارم من رو ببخشی - واقعا ممنونم سهیل ، واسه ی چی این کارو کردی ؟ - تو که این همه منو دلداری میدی ، آیا این گیتار کوچیک جواب اون همه محبت رو می ده ؟ - قسمی که دادی جواب همه اش رو داد . نگاهی محبت آمیز به من کرد ولی سریع نگاهش رو از من گرفت ، مهرشاد سوت و آرمان دست می زد و هر دو به من تبریک می گفتن که شام رسید . شام رو با جک ها و دعواهای آرمان و مهرشاد خوردیم ، هر چند که ته دلم از رفتن سهیل غم عجیبی رو حس میکردم ولی قسمی که داده بود برایم قوت قلب بود . موقعی که بلند شدیم که بریم در فاصله راه سهیل خطاب به من گفت: - این گیتارو که بهت دادم رو تنها یه نفر می تونه بهت یاد بده ، از این به بعد هم قراره آرمان بیاد خونه ی شما و گیتار زدن رو یادت بده - آقا آرمان ؟! - اشکالی داره ؟ هر چند که زیاد راضی نبودم ولی چون کسی بود که سهیل به او اطمینان داشت و او رو تضمین می کرد باعث شد که قبول کنم ، گفتم : - برای آقای نواصری زحمت می شه . آرمان در جواب به جای سهیل گفت : مطمئن باشید اگر زحمت میشد قبول نمی کردم مهرشاد خندید و گفت : آره بابا ، آهو خانوم ما کارش همینه ، ولی خدا بهتون رحم کنه من از خدا برای شما صبر جزیل را خواستارم ، الهی که خدا به شما طاقت فراوان عنایت بفرماید تا بتوانید در این مدت آرمان غول بیابونی رو تحمل فرمایید ، الهی آمین . همه زدیم زیر خنده ، به کنار ماشین رسیده بودیم و از هم خداحافظی کردیم و سوار ماشین سهیل شدیم و برگشتیم . در راه برگشت چند بار برمی گشتم و به گیتار که صندلی عقب بود نگاه می کردم که سهیل گفت : - چرا اینقدر نگاهش می کنی ؟ - آخه دوستش دارم - گیتار رو - آره آخه تو بهم دادی واسه ام خیلی عزیزه - شرمنده نکن دیگه بابا - نه جدی می گم - خب حالا ، در هر صورت قول بده رفتی خونه اول خودت بازش کنی ، تنهای تنها ، باشه ؟ - خب مامان اینا دستم می بینن - مامانت می دونه که من برات گیتار گرفتم خیالت راحت . ولی جعبه رو که خواستی باز کنی تنها باز کن ، باشه ؟ - باشه چشم ، راستی سهیل ؟ - جانم ! - شب خوبی بود ، خیلی خوش گذشت هر چند ناراحتم که داری می ری ولی برای امشب ازت ممنونم - خواهش میکنم ، ولی تو که قول دادی که دیگه ناراحت نباشی - نه ناراحتیم به خاطر اینه که از الان دلم برات تنگ شده - خب یه مدت کوتاهه ، می گذره ، من هم دلم برات تنگ می شه مخصوصا برای تو و نیما - راستی چرا آرمان با شما نمی یاد ؟ - هم واسه ی اینکه پایان نامه اش تموم نشده و هم واسه ی اینکه احتمالا مجلس ازدواج برادرشه متوجه شدم که سهیل دوست نداشت این حرف رو بزنه و از این موضوع اصلا خوشحال نیست ، خود من هم حالم گرفته شد و از این که این سؤال رو پرسیدم پشیمون شدم . بعد از آن دیگر هیچ صحبتی بین ما نشد و او مرا به خونه رسوند و برخلاف اصرار من به خونه نیومد و رفت . هنوز در ردو باز نکرده بودم که نیما و عسل پریدن جلو و گفتن : - مبارکه ، بده ببینمش - متوجه شدم که جریان گیتارو مامان به همه گفته ، همین که نیما خواست گیتارو از دستم بگیره جیغم به هوا بلند شد و گفتم : - نه - چی نه ؟ - اول خودم باز می کنم می بینمش بعد شما - خب حالا چه فرقی می کنه ؟ - نه - چی نه ؟ هی می گی نه ! - فرقی می کنه ، دست نزنی بهش ها - خب بابا خودتون باز کنید بعد لطف بفرمایید بدید ما هم ببینیم - باشه الان می یارمش سریع به اتاقم رفتم و بدون اینکه لباسم رو عوض کنم جعبه ی گیتار رو باز کردم. واقعا باورم نمی شد ، روی گیتار پر بود از گلبرگهای رز صورتی و گل مریم . آخه سهیل از کجا می دونست که من رز صورتی و گل مریم دوست دارم . گلها رو کنار زدم و گیتار رو برداشتم . بوی ادکلن سهیل رو می داد . وقتی اون رو به دستم گرفتم حس عجیبی به من دست داده بود ، احساس می کردم سهیل روبه روم ایستاده و داره بهم لبخند می زنه . وقتی گیتارو برداشتم زیرش یک پاکت پیدا کردم . برداشتم و باز کردم . روی یک کاغذ طرح دار که طرح کاغذ هم سایه ی گل رز صورتی بود و با خط خوش خودش هم نوشته بود : چه آرزوی محالی است زیستن با تو مرا همین بگذارند یک سخن با تو زندگی عشق نیست ، زندگی محبت است ، اگر محبت رو بشناسی همیشه عاشقی ، کاش می دیدم چیست ؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست غزل عزیزم سلام : نمی دونم چی برات بنویسم که خوشت بیاد ولی می دونم که تو اینقدر مهربون و ساده ای که با یک بیت شعر هم راضی می شی و می شه دلت رو به دست آورد . همیشه این رو یادت باشه که محبت هزینه ای نداره پس مهربان باش ، مهربانتر از همیشه و این رو هم آویزه ی گوشت کن که هیچ راهی برای اثبات حماقت کوتاهتر از انکار نیست . البته اینها رو من نمی گم نویسنده های بزرگ می گن . نخند ، چرا می خندی ؟ خودت تو هم بلد نیستی می گم نخند . مگه با تو نیستم ؟ خارج از شوخی خواستم بگم از این که می خوام برم من رو ببخش . زود بر می گردم . هر موقع دلت برام تنگ شد که فکر نمی کنم بشه این نامه رو بخون ویاد من بیفت . حالا هم برای اینکه ناراحت نباشی و من رو ببخشی این نامه رو برات نوشتم . به قول شاعر: در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند من خوش دل محبت جستجو می کردم پس خیالت راحت باشه آخه «من از آن سوخته دلانم که ز کس کینه ندارم » امیدوارم دانشگاه رو قبول بشی و همیشه و همه جا موفق باشی ، اگر دوست داری خوشحالم کنی درست رو خوب بخون تا همیشه موفق باشی . نامه رو با یک قطعه شعر از فریدون مشیری به پایان می رسونم : گم شدم در این هیاهو گم شدم تو کجایی تا بگیری داد من گر سکوت خویش را می داشتم زندگی پر بود از فریاد من دوست دارم بی نهایت با صداقت تا قیامت سهیل خسته «البته الان ظرف شستم خسته ام » دلم گرفته بود ، می خواستم گریه کنم ولی خودم رو کنترل کردم و همه ی گلبرگهایی که روی گیتار ریخته بود رو جمع کردم و توی پاکت نامه کنار نامه اش گذاشتم و پاکت رو قایم کردم و بعد گیتار رو پایین بردم تا به بچه ها نشون بدم . اون شب ، شب عجیبی بود خواب به چشمانم نمی اومد ، شاید می ترسیدم بخوابم و دوباره خواب های ترسناک ببینم . تا نیمه های شب بیدار بودم و به خودم و سهیل و سرنوشتش فکر می کردم ، نمی دونم چه موقع بود که خوابم برد . فصل پنجم
امتحان عربی و ریاضی رو هم دادم و هر دو امتحانم رو تقریبا خوب دادم آخه نیما و سهیل خیلی زحمت کشیده بودند تا به یک چیزی یاد بدهند. به هر ترتیب امتحانهای خوبی بود و مطمئن بودم با نمره بالا قبول میشم. هفته بعد قرار بود نتایج کنکور اعلام بشه من که عین خیالم نبود چون خوب میدونستم که چطور به سؤالها جواب دادم ولی نیما و سهیل دل توی دل نداشتند تا جوابها داده بشه، سهیل بیشتر از این ناراحت بود که موقع اعلام نتایج ایران نیست، سه روز دیگر پرواز داشت، دوست نداشتم این سه روز تمام بشه، او به درخواست پدر این سه روز آخر رو پیش ما اومده بود تا بیشتر با هم باشیم. نیما و بابا وقتی فهمیدند سهیل قصد رفتن داره خیلی مخالفت کردند ولی با خواهشهای سهیل راضی شدند ولی هر چقدر از سهیل پرسیدند که برای چی میخواد بره نگفت که نگفت و اسمش رو یک تفریح و استراحت گذاشته بود و ما رو هم به این ایده راضی کرد. توی این چند روز هیچ کدوم حال درست و حسابی نداشتیم خیال اینکه سهیل تا مدتی کنارمون نیست همه رو ناراحت میکرد ولی کاری بود که شده بود و برای بازگشتش هم روز خاصی مشخص نبود. به قول خودش با خداست که کی برگردم. پیام وقتی فهمید که سهیل قصد رفتن داره خبر داد که تا فردا خودش رو میرسونه، من و پیام بهتر از هر کس دیگری میدونستیم که سهیل چرا میخواد بره، پیام هم قصد داشت باهاش صحبت کنه که حداقل زودتر برگرده، نمیدونم چرا ولی توی این چند روز که سهیل خونه ی ما بود دوست نداشتم زیاد باهاش روبه رو بشم تا بلکه بیشتر از این بهش عادت نکنم. به همین خاطر بیشتر وقتم رو توی اتاق میگذروندم خود سهیل هم متوجه شده بود ولی چیزی نمی گفت در این فاصله آرمان دوباره به همراه سهیل به خونه ی ما اومده بود و به من گیتار یاد می داد. او هم حال خوشی نداشت چون از مهرشاد جدا میشد و باید بعد از بیست و چهار، بیست و پنج سال برای اولین بار برای مدتی از او دور میشد. نیما هم خیلی حالش گرفته بود تا به حال از سهیل دور نشده بود اون بهترین دوست نیما بود و نیما همه راز و درد دل خودش رو به سهیل میگفت. شب آخر بود همگی در اتاق نشیمن بودیم، پیام هم هر چقدر سعی کرده بود نتونسته بود سهیل رو از رفتن باز دارد. من دلم خیلی گرفته بود، هیچ کس حرف نمیزد، سکوت غمگینی بر جمع ما حاکم بود تا اینکه سهیل طاقت نیاورد و سکوت را شکست و گفت : - چرا همتون ساکتید؟ یه حرفی بزنید! بابا مثلاً من فردا صبح دارم میرم، بذارید شب آخر رو مثل همیشه خوش بگذرونیم. اگه این طوری کنید، یهو دیدید طاقت نیاوردم و هنوز نرسیده بلیط برگشت گرفتم و برگشتم و دوباره رو سرتون خراب شدم ها از ما گفتن بود بعد نگید نگفتی. نیما در جواب شوخی سهیل خیلی آرام و جدی گفت: سهیل حداقل واسه عروسی من برگرد. - عروسی تو؟! - نه! عروسی بابام، خب پس چی؟ - حالا فکرهام رو بکنم بعداً بهت خبر می دم. نیما و سهیل برای اینکه اون غم رو از جمع دور کنند شروع به مسخره بازی کردند، پیام هم آن دو رو همراهی کرد و هر سه خننده رو به جمع ما برگردوندند ولی در هر لحظه فکر اینکه شب آخر بود که شوخی ها و سر به سر گذاشتنهای بچه ها رو با سهیل میدیدم از ذهنم بیرون نمی رفت و کلافه ام کرده بود، بی مقدمه میان خنده های بچه ها پریدم و گفتم: - سهیل گیتار رو که یاد گرفتم برات کاست پر میکنم می فرستم. به جای سهیل پیام جواب داد: غزل جان، ول کن طفلک رو تا ایران بود صدات ولش نمی کرد الان هم که می خواد بره با کابوس صدای سازت داری راهیش میکنی، ول کن دایی بی خیال شو. - نه بابا! مگه صدای من چشه؟ خیلی هم خوب گیتار میزنم. نیما خندید و گفت: مگه این که خودت بگی، از وقتی این اسباب بازی رو به خونه آوردی دچار سوء تغذیه شدم. سهیل با خنده پرسید: حالا چرا دچار سوء تغذیه؟! - آخه وقتی خانوم گیتار میزنه هم سرمون درد میگیره و حال و حوصله همه چیز از بین میره هم اینکه موقع غذا اشتهامون رو کور می کنه و به همین خاطر غذا نمیخوریم و گرسنه می مونیم، زخم معده نگرفته بودیم از دست خانوم که اون رو هم گرفتیم. همه با هم زدیم زیر خنده که سهیل گفت: هر چقدر بد بزنه مهم نیست من همون رو قبول دارم و دوست دارم که بشنوم. نیما گفت: حالا فهمیدیم برای چی داری میری ایتالیا. - برای چی؟! - داری میری پیش یه روانپزشک شایدم دامپزشک مجرب برای خاطر عقلت، آخه جدیداً معیوب شده و از اینکه ما بفهمیم خجالت میکشی، ناراحت نباش برات از خدا طلب شفا میکنم، خیالت راحت. همگی میخندیدیم، سهیل هم با خنده حرفش را تصدیق کرد و گفت: آره واقعاً یه مدته عقلم کار نمیکنه، باید فکری به حالش بکنم. - یه مدته چیه برادر من، شما از همون بدو خلقت خنگ بودی. در ضمن به من میگن آقا نیما، اصلاً از شصت کیلومتری به همه چیز پی میبرم. - خب حالا تو هم زیاد دور بر ندار. آن شب، یعنی شب آخر که هیچ وقت دوست نداشتم بیاد هم با بگو بخندهای شیرین سهیل و نیما تمام شد ولی آن شب غمگین و کذایی رو هیچ کس تا صبح چشم بر هم نگذاشت حتی عسل هم تا نزدیکی های صبح بیدار بود. نیمه های شب بود که عسل من رو صدا کرد: - غزل! - بله - بیداری؟ - آره، چی کار داری؟ - تو هم خوابت نمی بره؟ - نه، فکر و خیال نمی ذاره بخوابم. - من هم همینطور، راستی غزل تو نمی دونی سهیل برای چی میخواد بره؟ - واسه چی میپرسی؟ - دوست دارم بدونم. - الان دیگه چه فرقی میکنه؟ نباید میرفت که داره میره! - آره، ولی کاش نمیرفت. - واسه چی؟ - خب بهش عادت داریم همیشه کنارمون بوده اگه یه مدت پیشمون نباشه دلتنگش میشیم. - فعلاً که داره میره، کاری هم نمیشه کرد. - آخه برای چی میخواد بره؟ - به هیچ کس نگفته. - یعنی به تو هم نگفته. - من چه فرقی با دیگران دارم؟ - خب سهی نظرات شما عزیزان:
علي بود
![]() ![]() ![]() ![]()
![]() |